تبليغاتclose
◄▓داستان و شعر هاي طنز و عاشقانه▓►
free downlod


سلام کاربر میهمان به سایت ◄▓داستان و شعر هاي طنز و عاشقانه▓► خوش آمدید لطفا برای استفاده از تمامی امکانات دانلود فایل , شرکت در انجمن و گفتگو با سایر اعضا در سایت ثبت نام کنید
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391
ورود
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
خبرنامه
اسکریپت
توجه توجه!!

 

 براي استفاده از امكانات فروم لطفا عضو شويد


دوستان وقتي نظر ميدهين حتما ادرس وب هاتونو بزارين وگرنه رسيدگي نميشه يا اگر هم وب نداريم ايميلتونو لطفا بزاريد


دوستان گرامي كه علاقه به تبادل لينك و بنربا وبلاگ بنده دارند

لطفا در قسمت نظرات با ما در ميان بگذارند.
 
با تشكر.

همچنين ما را با نام داستان و شعر هاي طنز و عاشقانه لينك كنيد

اينم هم از بنر ما





***بـ ـ ـ ـ ـ ـ نـ ـ ـ ـ ـ ــر دوسـ ـ ـ ـ ــــتـ ـ ـ ـــا نــــــــــــ ـ ـ ـ ***
در اين قسمت بنر دوستان قرار ميگيرد







نویسنده : سهيل شريفي | بازديد : 371 | نظرات () | تاریخ ارسال جمعه 21 بهمن 1390

دوستان يك عالمه كد جاوا براتون قرار دادم در ادامه مطلب اميدوارم راضي باشيد






ادامه مطلب
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 14 نفر مجموع امتیاز : 50



موضوع : كد جاوا ,
نویسنده : سهيل شريفي | بازديد : 10 | نظرات () | تاریخ ارسال سه شنبه 19 ارديبهشت 1391

جواني با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بين شما کسي هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پيرمردي با ريش سفيد از جا برخواست و گفت :
آري من مسلمانم
جوان به پيرمرد نگاهي کرد و گفت با من بيا ، پيرمرد بدنبال جوان براهافتاد و با هم چند قدمي از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندانبه پيرمرد گفت که ميخواهد تمام آنها را قرباني کند و بين فقرا پخش ک...ندو به کمک احتياج دارد ، پيرمرد و جوان مشغول قرباني کردن گوسفندان شدند وپس از مدتي پيرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص ديگريرا براي کمک با خود بياورد
جوان با چاقوي خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسيد :
آيا مسلمان ديگري در بين شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پيرمرد را بقتل رسانده نگاهشانرا به پيش نماز مسجد دوختند ، پيش نماز رو به جمعيت کرد و گفت :
چرا نگاه ميکنيد ، به عيسي مسيح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسي مسلمان نميشود !


امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 9



موضوع : داستان ,
نویسنده : سهيل شريفي | بازديد : 36 | نظرات () | تاریخ ارسال دوشنبه 21 فروردين 1391

متن خوشامد گويي جديد در هواپيمايي جمهوري اسلامي !
با سلام و صلوات بر روح تمام مسافر...ين عزيز
و با درود به وزير محترم راه و ترابري
ورود شما را به پروازلايتناهي هواپيمايي جمهوري اسلامي خوشامد مي گوييم

خداوندا مشيت خودت را در رسيدن و لقا بخود برما قرار داده و سرعت آن افزون كن.

مقصد ما به احتمال 99%بهشت موعود و احتمالا 1%مقصدي كه بر روي بليط درج شده مي باشد.

خلبان پرواز مرحوم شهيد كاپيتان بهشت زاده و گروه پروازي ؛سفري خوش براي شما آرزومند است.

لطفا به علامت نكشيدن سيگار اصلا توجه ننموده و آخرين سيگار زندگيتان را به خوشي دود نماييد.

بستن كمربندها اصلا ضروري نيست و كاملا بدرد نخور است.

در صورت بروز اشكال درسيستم هواي كابين ماسكهايي از بالاي سر شما آويزان خواهند شد كه شما قبل از آن رايحه ي خوش ملائك را احساس خواهيد كرد.

پرواز فاقد هر گونه گارد حفاظت بوده ؛بعلت ممنوعيت سرو آب شنگولي،افرادي كه خود كفا هستند آخرين استكان را بسلامتي ساير مسافرين بالا ببرن.

اين هواپيما مربوط به هزاره دوم ميلادي بوده و داراي دو درب اضطراري در جلو ،دو در در كنارين و يك در عقب مي باشد كه چندين سال است اهرم هاي آن كار نمي كند.

ارتفاع پرواز به احتمال قريب به يقين تا آسمان هفتم بوده و هواي بهشت بسيار عالي مي باشد.

سفر خوشي را براي شما ارزو مندم.


از اون جاييكه هيچ خارجي احمقي توي اين هواپيما وجود نداره كه من لازم باشه يه بار ديگه انگليسي بلغور كنم،سرتونو درد نميارم.

اگرم كسي هست كه انقدر احمق بوده كه لازم نيست بگم.

فقط اميدوارم شامل مشيت الهي بشه


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 6



موضوع : داستان ,
نویسنده : سهيل شريفي | بازديد : 57 | نظرات () | تاریخ ارسال سه شنبه 8 فروردين 1391

چندسال پيش يکروز جلوي تلويزيون دراز کشيده بودم، فوتبال نگاه مي کردم و تخمه مي خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجي بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فرياد زدند که:« اي عزب! ناقص! بدبخت! بي عرضه! بيمسئوليت! پاشو برو زن بگير ». رفتم خواستگاري؛ دختر پرسيد:« مدرک تحصيلي ات چيست »؟ گفتم:« ديپلم تمام »! گفت:« بي سواد! امل! بي کلاس! ناقص العقل! بي شعور! پاشو برو دانشگاه ». رفتم چهار سال دانشگاه ليسانس گرفتم برگشتم؛ رفتم خواستگاري؛ پدر دختر پرسيد:« خدمترفته اي »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازي». رفتم دو سال خدمت سربازي را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاري؛ مادر دختر پرسيد:« شغلت چيست »؟ گفتم:« فعلا کار گير نياوردم »؛ گفت:« بي کار! بي عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پيدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار مي خواهيم»؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« بايد کار کرده باشي تا سابقه کار بدهيم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند:« بايد سابقه کار داشته باشي تا کار بدهيم ». برگشتم؛ رفتم خواستگاري؛ گفتم:« رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند بايد کار کرده باشي ». گفتند:« برو جايي که سابقه کار نخواهد ». رفتم جايي که سابقه کار نخواستند. گفتند:« بايد متاهل باشي ». برگشتم؛ رفتم خواستگاري؛ گفتم:« رفتم جايي که سابقه کار نخواستندگفتند بايد متاهل باشي ». گفتند:« بايد کار داشته باشي تا بگذاريم متاهل شوي ». رفتم؛ گفتم:«بايد کار داشته باشم تا متاهل بشوم ».گفتند:« بايد متاهل باشي تا به تو کار بدهيم ». برگشتم؛ رفتم نيم کيلوتخمه خريدم دوباره دراز کشيدم جلوي تلويزيون و فوتبال نگاه کردم


امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 4 نفر مجموع امتیاز : 16



موضوع : داستان ,
نویسنده : سهيل شريفي | بازديد : 52 | نظرات () | تاریخ ارسال شنبه 5 فروردين 1391

در زمانهاي قديمپسرک فقيري در شهري زندگي مي کرد که براي گذران زندگي و تامين مخارجتحصيلش دستفروشي مي کرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواندپولي بدست آورد. روزي متوجه شد که تنها يک سکه 10 سنتي برايش باقيماندهاست و اين درحالي بود که شديداً احساس گرسنگي مي کرد. تصميم گرفت از خانهاي مقداري غذا تقاضا کند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان وزيبائي در را باز کرد. پسرک با ديدن چهره زيباي دختر خجالت زده و دستپاچهشد و بجاي غذا، فقط يک ليوان آب درخواست کرد!
دختر که متوجه گرسنگي شديد پسرک شده بود بجاي آب برايش يک ليوان بزرگ شير آورد.
پسر با دقت و آهستگي شير را سر کشيد و پس از تشکر گفت : "چقدر بايد بهشما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چيزي نبايد بپردازي، مادرم به ما آموختهکه نيکي ما به ديگران ازائي ندارد"پسرک گفت: "پس من از صميم قلب از شماسپاسگذاري مي کنم"
سالهاي سال از اين ماجرا گذشت تا اينکه آن دختر جوان که حالا براي خودشخانمي شده بود به شدت بيمار شد. پزشکان محلي از درمان بيماري او اظهار عجزنمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر ديگري فرستادند تا دربيمارستاني مجهز، متخصصين بهتري نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميکه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانشدرخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حرکت کرد. لباس پزشکياش را بر تن کرد و براي ديدن بيمارش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او راشناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام کند.
از آن روز به بعد آن زن بيمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از يک تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دکتر کلي و تيمبزشکي بيمارستانش گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن جوان در بيمارستان بود. به درخواست دکترصورتحساب پرداخت هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. آن پزشک گوشهصورتحساب چند کلمه اي نوشت و آنرا درون پاکتي گذاشت و براي آن زن جوانارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بودکه بايد تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاکت را باز کرد.چيزي توجه اش را جلب کرد. چند کلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آنرازير لب خواند : "بهاي اين صورتحساب قبلاً با يک ليوان شير پرداخت شده است"امضاء. دکتر هوارد کلي


امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 14



موضوع : داستان ,


آرشيو
عضويت سريع
تعداد صفحات : 11 1 2 3 4 5 ...10 11 صفحه بعد
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *
مطالب تصادفی
آمار کاربران

آمار بازديد:
بازديد امروز: 43
بازديد ديروز: 81
هفته گذشته: 285
ماه گذشته: 1,092
سال گذشته: 8,119
بازديد کلي: 8,119

مطالب و اعضا:
تعداد مطالب: 51
تعداد نویسندگان: 58
تعداد کاربران کل: 16

افراد آنلاین:
هم اکنون تعداد: 1 نفر میهمان آنلاین داریم
نظر سنجي
نظرتون راجب وبلاگ چيه؟
جعبه پيام

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
 
(Refresh)
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به ◄▓داستان و شعر هاي طنز و عاشقانه▓► مي باشد.

Powered By Rozblog.Com | مترجم قالب Ghaleb-Weblog | Graphist.Rzb.Ir | طراح: Music-Day

طراح قالب

مترجم قالب

جدیدترین مطالب روز

فیلم روز

◄▓داستان و شعر هاي طنز و عاشقانه▓►